تبليغاتX
تنگی آئورت
هلال جون ، پشت کمرم اندازه یه سکه ۵ تومنی درد می کنه ،یعنی از چیه؟

هلال جون دهنم تلخ می شه و سرم درد می گیره،مال چیه؟

هلال خانوم این سردرده هی وقت و بی وقت ،ما رو می گیره،چیکار کنیم باهاش؟

هلال،مادر،دکتر برا پا دردم بهم بروفن داده، اینا خودش پوکی استخوان نمی یاره؟

هلال،تو رو خدا بگو من چیکار کنم این شکمم آب بشه؟ پاک از هیکل افتادم..

هلال جان من سه ساله دارم  قرص جلو گیری می خورم،میگن نازایی میاره،راسته؟

هلال جون می خوایم دماغ سپیده رو عمل کنیم تو می دونی بعدا عوارضی داره یا نه؟

هلال و مرگ،هلال و کوفت،هلال و زهر هلاهل...اینها به اضافه ده تا سوال ریز و درشت دیگر ، ماحصل مهمانی دیشب دایی جانم بود. دیشب ساعت ۸ از کلینیک بیرون آمدم و طبق سفارش مادرم مستقیم رفتم خانه دایی و شیفتم را در کلینیک فامیلی ادامه دادم.

می خواستم همه شان را خفه کنم تا ساکت شوند و بگذارند این سه چهار ساعت مهمانی به چیزی غیر از بیماری و تشخیص و دارو فکر کنم.اما خوب کی از ویزیت مجانی بدش می آید؟ گاهی هم چنان عیب و علتهایی برای خودشان پیدا می کنند که نمونه اش در هیچ کتاب و رفرنسی پیدا نمی شود و می شود به عنوان NEW CASE ریپورتشان کرد : سرم می جوشد...وقتی معده ام درد می گیرد چشم چپم هم می سوزد...داخل شکمم مور مور می شود...  تازه حالا خوب است الحمدالله همه فامیل در دو سه رشته متخصص هستند و بعد از جوابهای من و بعضا قبل از اینکه من دهانم را باز کنم تشخیص را گذاشته بودند :

هیچیت نیست  به خدا .فقط چربیت بالا رفته..

از بس ضعیفی. صب به صب یه استکان شیر و زرده و نبات بخور..

از فشارته. بالا و پایین می کنه

از دست مادرم حرصم گرفته بود اگر گفته بود من کشیکم الان توی اتاق خودم روی تخت دراز کشیده بودم و بستنی می خوردم و فیلم "فیلادلفیا" را که همان روز به دستم رسیده بود تماشا می کردم.  

خلاصه اینکه مهمانی رفتن دکتر جماعت هم به آدمها نمی ماند !!!دیشب یکی دیگر از زمانهایی بود که به خودم لعنت فرستادم که چرا این کاره شدم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:47  توسط هلال  | 

خواستم در جواب ندای عزیز که در مورد پست 21 فروردین نظر داده بود از عشق باز هم بنویسم .. اما

دیدم بهتر است سکوت کنم و باقی حرفها را اگر حوصله کتاب خواندن دارید در کتاب " عشق، رقص

زندگی" بخوانید. یک فیلسوف هندی به نام اشو نوشته است .بیانی روان و متفاوت  از عشق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 19:40  توسط هلال  | 

آی کیفور شدم وقتی یکی از مریضهایم از من برای پسر ۲۴ ساله اش خواستگاری کرد! کیفوری ام مربوط  می شود به توهم آن خانم راجع به سن من. فکر کرده بود من با پسرش هم سن هستم. تازه وقتی گفتم : "من یه چن سالی از پسرتون بزرگترم" تعجب کرد.

خوب چه کنم ، این خلق و خوی زنانه را هر کاری هم بکنی از یک جایی بیرون می زند.من همیشه کلی قیافه رئال و بی تفاوت به خودم می گیرم که یعنی هیچ مهم نیست چند سالم است و هر چه صداقت دارم سر پرسش متولد چه سالی هستی خرج می کنم. اما خوب اگر کسی بگوید :"راست میگی؟ اصلا بهت نمی یاد" یکی دو حبه کوچولو قند ، ته ته دلم آب می شود !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:4  توسط هلال  | 

سن آدم که بالا می رود پختگی و تدبیر هم دنبالش می آید.خیلی از اشتباهات را در نطفه خفه می کند،کمتر رو دست می خورد و زیر و روی بقیه آدمها را بهتر می فهمد.

اما این حسابگری و دور اندیشی که لایه لایه روی ذهن آدم می نشیند،شهامت آدم را حبس می کند.ذهن محافظه کار می شود و می خواهد دنبال جای پاها و مسیرهایی برود که بارها و بارها طی شده. اما این گریز از تازگی ،همیشه هم به بار نمی نشیند : عشق نیازمندترین احساس آدم به شهامت است.بی ترسی به عشق بال و پر می دهد.

این چروکهای ریز دور چشمهایم و آن موهای سفیدی که حالا راحت پیدایشان می کنم،احساسم را از صد تا فیلتر اما و اگر رد می کنند.احساس می کنم سوراخهای این صافی خیلی ریز شده اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 23:51  توسط هلال  | 

وقتی خبر دار شدم دوستم چکار کرده خیلی تعجب کردم ،مانده بودم که چطور توانسته اینقدر خودش را ضایع کند.بی انصاف پایش را روی وجدانش گذاشته بود و بی خیال رد شده بود.همراه با تعجب احساس دیگری هم در من پا گرفت:بادی به گلو انداختم که من اگر بودم حتی فکر انجام چنین عملی را هم نمی کردم پس چراغ معصومیتم هنوز از خیلی های دیگر روشنتر بود.

وقتی فلان فامیلمان آن طوری حرف زد فکر کردم دو رویی تا کجا؟اصلا این آدم بوی رنگ و ریایش از قبل  بلند بود.بعد باز فکر کردم من اصلا نمی توانم  دهانم را باز کنم و همین جوری تملق بریزم بیرون.فاتحه آدمیتش را در دلم خواندم و به یگانگی خودم درود فرستادم.

روزهای قدردانی از خودم رفتند و زمان به گونه ای گذشت که چشم باز کردم ودیدم جای همان دوستم و همان فامیلمان ایستاده ام.هم وجدانم را مچاله کرده ام و هم دهانم را گشادتر ازفامیلمان باز کرده ام.بعد یک دفعه دیدم آن بارگاهی که برای خودم ساخته بودم خراب شده و گرد و خاکش چشمهایم را به اشک نشانده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط هلال  | 

زن داییم از مشهد برگشت،غصه می خورد که: حیف شد نتونستم زیارت کنم،دستم به ضریح نرسید.......امامش لابلای آن در و پنجره های طلایی پنهان مانده بود.

 

مادرم گفت:" سفره حضرت عباس مهری خانم خیلی آبرومند برگزار شد."راست می گفت ،سنگ تمام گذاشته بود،چه کاسه سفره ای،از این سر پذیرایی تا آن سرش،کیپ تا کیپ مهمان نشسته بود،همه خانمهای جا افتاده و سنگین،غذاها که محشر،پنج جور مربا و ترشی مجلسی،دیس دیس عدس پلو بود که داخل اتاق می دادند،برنجش قد کشیده بود هر کدام اندازه یک بند انگشت،حلوای خوشرنگ و خوش طعم،آش رشته اش که قیامت بود،چنان بویی راه انداخته بود که بی خیال بقیه سفره می شدی،فقط یک کمی معنویتش سوخته بود و ته گرفته بود.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 15:21  توسط هلال  | 

ساعت ۵/۱ شب بعد از ویزیت آخرین مریض در اتاق استراحت را قفل کردم،مقنعه و روپوش سفید را در آوردم،جورابهایم را کندم و بدن خسته ام را روی تخت انداختم.از ۸ شب تا آن موقع ۲۷ مریض دیده بودم.چراغ را خاموش کردم،همین که پتو را رویم کشیدم و چشمهایم را بستم تلفن زنگ زد،پرستار بود: خانم دکتر مریض دارید. دوباره جوراب پوشیدم و دوباره روپوش سفید و دوباره مقنعه...

 مریض مرد حدودا ۵۰ ساله بود .گفتم بفرمایید،مشکلتون چیه؟

-خانم دکتر من مشکل همورویید(بواسیر) دارم،اومدم عمل بشم

ساعتم یک ربع به ۲ شب بود.

-چن وقته مشکل همورویید دارید؟

-۴ ساله،از ۲سال پیش هم دکتر گفته باید عمل کنم

-چی شد الان اومدید،تعطیلات عید و این وقت شب؟

-دو سه روزه یه کم درد می کنه،گفتم بیام تا دردش بیشتر نشده عملش کنم. الان جراح هست؟!! 

۲۰ دقیقه طول کشید که به مرد هموروییدی بفهمانم الان جراح در بیمارستان نداریم و مشکل شما فوریتی ندارد که الان به آنکال جراحی زنگ بزنم که بیاید واگر تا صبح صبر کنید  همورویید شماهیچ چیزش نمی شود و خون هم داخلش جمع نمی شود و گنده تر هم نمی شود!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 14:56  توسط هلال  | 

 

اگر این طناب لاینقطع همخونی نبود عمرا اگر سراغی از بعضیهایشان می گرفتم...

 

   این دید و بازدیدهای عید هم بعضی جاهایش واقعا جالب است،طرف را یک سال پیش روی همان مبل گوشه اتاق دیده ای تا الان!   وقتی دونفر به اجبار شرایط  نتوانسته باشندهمدیگر را یک سال ببینند حرفهای صمیمانه زیادی موقع دیدار میانشان رد و بدل می شود اما در حالت فوق دو طرف آگاهانه از دیدار هم پرهیز می کرده اندحالا به دلایل مختلف مثل با هم جور نبودن،هزینه پذیرایی،گاهی حسادت و اکثر مواقع : از هم خوششان نمی آید!  بعد از کمی سکوت از آب و هوا می گویندبعد میروند سراغ کار و بار و کسادی بازار،گریزی هم به انرژی هسته ای می زنند که آیا حق مسلم ما هست یا نه دست آخر هم بحث روی اینکه خوب شد ساعتها جلو رفت یا بد شد و در پایان بدون اینکه از اصل حال هم چیزی متوجه شوندبا وجدانی آسوده از عذاب نجستن صله رحم به خانه برمیگردند و با کوله باری از ثواب ناشی از انجام فریضه فوق نوروز را به پایان می رسانند!

 

اگر برای رفت و آمدهای فامیلی و دوستانه شرایطی مطابق با روزگار کنونی لحاظ شودمثلا مفصل و  طولانی نباشد،به گالری لوازم منزل و جشنواره غذاهای ملل تبدیل نشود،تعارفات دروغین کنار رود ومحدودیتهاو قواعد شخصی میزبانان و میهمانان باز گو شود و احترام گذاشته شود می توان از آن برای کسب آرامش بهره گرفت.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 15:50  توسط هلال  | 

سند بعضی غمها را به نامت می زنند،شراکتی در کار نیست ،سندش هم غیر قابل انتقال است...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 22:39  توسط هلال  |