از توجه پر مهر همگی شما سپاسگزارم
این وبلاگ تعطیل شد.
پایان
کاش میشد همه چیز محو شود و دوباره یک جور دیگری ساخته شود...
خب من خوب می توانستم چراغ دادنهای پسر دایی عزیز را بفهمم ، هر چند که گاهی آبروی آدم را توی چهار تا فک و فامیل حرف در بیار می برد و هیچ فکر نمی کرد دارند آدم را می پایند و آمارت فردا همه جا اعلان شده . اصلا از بچگی هم همین جوری بود و هر وقت یک شیطانی می کردیم و بعدش هر کس یک سوراخ سنبه ای پیدا می کرد و خودش را گم و گور می کرد که آتش بزرگترها بخوابد محمد اگر همراهمان بود سریع پته مان را می ریخت روی آب . با آن سن و سالش آخر نا مردی بود . با حقه بازی خودش را کنار می کشید و مثلامی گفت به خدا من به هلال اینا گفتم نرن فلان جا .
محمد از وقتی دست چپ و راستش را شناخت چند بار عشق عوض کرد . اوایل دختر خاله اش بود ، بعد مجری یکی از برنامه های آن زمان و گفته بود اختلاف سنی برایش مهم نیست و تصمیم برگشت ناپذیرش این بود که اول مجری شود و بعد پیشنهاد ازدواج بهش بدهد.بین دختر بزرگه و دختر کوچکه همسایه شان هم مردد بود که کدامشان را زن زندگی اش کند.
توی دانشگاه معقول تر شد و دیگر خبرش را به ما نمی داد که چند تا دختر توی کلاسشان برایش می میرند . خوب لازم است بگویم که به نظر محمد همیشه این دخترها بودند که دیوانه وار به محمد فکر می کردند.
دانشگاهش که تمام شد متوجه من شد و من اگر می خواستم خودم را دق کش کنم ازدواج با محمد راهش بود . خوب محمد فکر می کرد که خوشگل ترین شخص نیمکره شرقی است . از آن دسته آدمها که برای خودشان می میرند.
محمد بعد از نه بلند و رسایی که من به مامانش گفته بودم هیچ به پر و پای من نپیچید و هر چه منتظر شدم که خبر بیاورند محمد بخاطر جواب هلال به بیایان زده ، بی فایده بود . اصلا به روی خودش نیاورد و تازه توی مهمانیها می دیدمش که دارد با خوشحالی جست و خیز می کند.
سه ماه بعدش با یک دختر خانم و خانه دار که مامانش از توی یک ختم انعام برایش پیدا کرده بود ازدواج کرد و رفت سر خانه زندگیش .
مامان محمد برای مامان من تعریف کرده و سپرده که هیچ کس خبردار نشود که محمد هیچ از زندگی اش راضی نیست و با اینکه عروسش خیلی خوب است و چشم دشمنها را کور کرده از بس کدبانو و خانواده دار است ولی محمد همه اش دلخور است .
حالا من کار ندارم که قضیه اینها چه بوده نکته تاسف بار ماجرا اینجاست که من از این موضوع خوشحالم و چند تایی گردو هم با دمم شکستم !!
می دانم ، واقعا شرم آور است ، خیلی دوست دارم متاسف باشم اما باز ته دلم خوشحالم ! دوستم می گوید واقعا بی شخصیتم و چون خودم شوهر نکرده ام دلم خنک شده که محمد هم خوشبخت نیست . حقیقت ندارد و به نظرم برای این ناراحتش نیستم که دوست داشتم آن زمان منت مرا بکشد و از اینکه تحفه ای مثل مرا از دست داده سر به دیوار بکوبد . حال آدم به هم می خورد از این همه خودخواهی !
جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
خانم اقدس م. هشتاد و یک ساله . آمده بود فشارش را بگیرد و آزمایشش را نشان بدهد . موهای طلایی رنگ شده اش و صورت کمتر تا خورده اش آدم را بیشتر به شصت سال ظنین می کرد .
فشارش ۱۷ و تری گلیسریدش ۴۶۰ بود. به همسایه شان لعنت و نفرین فرستاد که گقته قرصهای چربی اش را قطع کند . از عروس چشم سفیدش گفت که هیچ به این مادر شوهر بی دست و پایش نمی رسد و قربان صدقه دخترش رفت که چند بار خواسته مادر را پیش خودش ببرد اما مگر آدم سر سفره داماد می نشیند. بعد هم از شوهر نازنینش گفت که سینه قبرستان خوابیده و از من پرسید شوهر دارم یا نه . نصیحتم کرد که وقتی آدم عزب پا می گذارد روی زمین هزار فرشته لعنتش می کنند و من حساب کردم یک شبانه روز چقدر لعنت بهم می رسد و هفتگی چقدر می شود و ماهانه و سالانه اش به کجا می رسد . وای... به صرفه بود که داز کشیده روی تخت بمانم !
حالا این وسط من هی زور می زدم از مضرات چربی و فشار خون بگویم و فضارا از این گپ و گفتگوی نوه و مادر بزرگ به سمت مکالمه پزشک و بیمار بکشانم . اما پیرزن امان نمی داد . بیست دقیقه گذشت تا مطمئن شود که مرا شیر فهم کرده آن وقت پرسید برای چربی خونش همان قرصهای پارسالش را که توی یخچالش هست بخورد عیبی ندارد و برای فشار خونش زرشک دم کند بخورد بهتر است یا آب گریپ فروت را بگیرد و با آن مزه زهر ماریش سر بکشد.
گفتم شما الان خودتون خوبید؟ سردردی سرگیجه ای سینه دردی ندارید؟
گفت چرا از صبح پشت شانه چپش خرده خرده درد می کند که باید کار همان عروس بی ملاحظه اش باشد که دیشب که خانه شان بوده پنجره را باز گذاشته و چهار تا استخوان خشکه پیرزن را سرما داده .
پرسیدم تهوع نداری که گفت از ظهر به این طرف ته دلش دارد به هم می خورد.
برو مادرم ، برو یه نوار بگیر که من با خیال راحت بفرستمت خونه .
گفت دفترچه ام تمام شده فردا میام که این پسره رفته باشه دفترچه تازه برام بگیره . الان پول ندارم . از لحنش مطمئن بودم راست نمی گوید . اما باز هم با پرستارمان هماهنگ کردم که نوار رایگان ازش بگیرند .
ده دقیقه بعد پرستارمان آمد و نوارش را نشان داد . یک MI پدر و مادر دار ...
ُکارهای اولیه اش را کردیم ، برایش از سی سی یو پذیرش گرفتم و با آمبولانس کلینیک و پرستارمان فرستادمش رفت . همه صلواتی .
ده روز بعد که مرخص شده بود و آمده بود دوباره توی کلینیک ما که فشار بگیرد به دکتر احمدی گفته بود : " این خانوم دکتره نیم ساعت بود داشت با من حرف می زد نفهمیده بود من سکته کردم ، آخه چرا جون مردمو میدین دست دکتر نا بلد ؟"
سفر ؟ عالی .کمی این ذهن پر از هرج و مرج را جمع کرد .
امتحان؟ کارنامه ها آمد اما مگر یک معجزه مرا رزیدنت آن رشته کند!
حوصله ؟ پایش را زنجیر کرده ام که بماند ...
اخلاق ؟ دیگر شکل سابقش نیست .
خدا ؟ منطق حادثه هایش را نمی فهمم .
آرزوها ؟ هر روز بیشتر می شوند ...
صراحت ؟ یک دست و یکسره ام می کند .
آینده ؟ نا امن و دلهره آور.....
خوشبختی ؟ همیشه دلیلی برای غیبتش هست...
همه چیز سر جای خودش است ، کار ، زندگی و روزهایی که حالا برای چگونه رد شدنشان از من فرمان می گیرند اما....
دنبال آن حوصله صبور و مهربانم هستم که چند وقتی است گم شده است . خود خواه و خشن و نا نجیب شده ام و چیزی در من رو به خاموشی می رود . حالا یک احساس راحتی شیطانی دارم !
اگر نجابت آن است که همه نا نجیبیها را تحمل کنی من می خواهم گستاخ ترین باشم . خون مهربانی و دلسوزی من به گردن همه آنهایی است که خواسته و نخواسته مرا تا به اینجا هل دادند..
می دانید چقدر سخت است که باورهایی را که کوه هم تکانشان نمی داد حالا باید از پنجره به کوچه بیندازید؟
* * * *
من خودم لجم در می آید وقتی می روم به وبلاگهایی که دوستشان دارم و می بینم هنوز دارند همان پستهای چند شب مانده شان را به خورد ملت می دهند . حالا خودم هم همین شده ام . کمی به نبودن و ننوشتن نیازمندم . نمی خواهم از این پستهای تلخ زهر آگین تحویلتان بدهم که هر کدام برای خودتان انبار دغدغه هایید. انبارهای کوچک و بزرگ...
دنبال خودم می روم.......
اگر عشق ، عشق باشد زمان ، حرف احمقانه ای است .
فروغ فرخزاد اینو گفته ، موافقید؟
ساعت ۲ بود و شیفت ، تمام و هوا هم نیمه بارانی ، وسوسه تاکسی سوار شدن و سه سوت به ناهار رسیدن را از ذهنم جمع کردم و از همان خیابان فرعی محبوب راهی شدم .
داشتم از دورنمای ابر و کوههای هنوز پربرف و ریز ریز باران کیف می کردم که یک دفعه یک آجر درست در یک وجبی من ، محکم به زمین خورد و دو تکه شد !
بلافاصله از حظ و کیف مناظر بیرون آمدم و تازه فهمیدم که ساختمان همان بغل را دارتد خراب می کنند و کارگر هم با این علم که بعد از ظهری کسی از اینجا رد نمی شود با خیال راحت آجرها را می انداخت بیرون . اعلام خطر تنها یک تپه ماسه بود در جلوی درب خانه ای که تازه از طبقه دومش در و پنجره ها را کنده بودند
جالب آنکه سرو صدایی هم در کار نبود و آن کارگر ساختمانی که اگر کمی دستش چرخیده بود حتما وظیفه محوله از سوی عزراییل را به نیکی انجام داده بود داشت آجرهایی را که از صبح توی خانه مانده بود خالی می کرد.
از ان روز تا حالا این فکر به کله ام افتاده که این آجر ، مامور بوده و مسوول و قضیه هم ، هشدار و تهدید و دیگه آدم بشو و از این حرفها بوده .
حالا هر چه فکر می کنم خلاف رقم بالا توی شب و روزهای گذشته نداشتم البته خوب خرده ریزه هایی بوده ولی خداییش ارزش آجر توی مغزم را نداشته !
و خوب انتظار من از خدا که بندگان پر رو و بی شعورش را به خوبی تحمل می کند آن است که اگر می خواهد بهم بفهماند که کارم بیخ دار شده و حالش از وجود من به هم می خورد ، در آغاز روشهای ملایم تری را آزمایش کند ! حالا جوان و آرزو به دل مانده دنیا را ترک می کنم که هیچ ، اما واقعا مردن مسخره و مفتی می شود ! آدم می خواهد بمیرد هم حداقل با یک اسم دهن پر کن بمیرد که باعث آبرو نشود نه با آجر !
سرشار است از قدر شناسی و محبت . حرفهایش وسط این همه مریض پر توقع و نا سپاس مثل مرهم می ماند . بوی مادرها را می دهد ، با همان روشنی و دلنوازی .
زهرای ۲۰ ساله اش را همیشه همراه دارد و تنهایش نمی گذارد . هر چند که سندرم داون *، IQ زهرا را پایین تر از حد معمول کشانده اما هنوز خیلی چیزها را می فهمد و هنوز طعم تلخ کنایه ها برایش آشناست . این است که خانم سرداری خودش جور بچه اش را می کشد و او را پیش هیچ کدام از چهار عروس و آن یک دختر شوهر کرده اش نمی گذارد . حتی مهمانیها را دو سه ساعته ختم می کند که مبادا کسی بی هوا حرفی بزند و زهرای معصومش برنجد.
زهرا حضور بی آزاری دارد .ساکت و تسلیم روی صندلی می نشیند و هیچ اعتراضی به هیچ چیز ندارد . لوزه های ته حلقش مثل دو تا گردوی نرسیده اند و علاوه بر آن کروموزوم ۲۱ اضافی ، آسم خفیفی را هم از مادرش به یادگار گرفته است . زود به زود مریض می شود و مادر نگران ، به سرعت او را به پزشک می رساند.
امروز که کلینیک بخاطر باز شدن مطبها خلوت تر بود ، خانم سرداری بیشتر پیش من ماند و بیشتر از زهرا گفت . اینکه قبل از تولد زهرا آسم شدیدی داشته و با وجود ۵ حاملگی ، آسم در بیشترین شدت خود بوده . تقریبا روزی یک حمله . کسی به او می گوید یک حاملگی دیگر را امتحان کند چرا که آشنایشان هم سر بچه پنجم ششمشان دیگر به کل آسمش نا پدید شده است .
۳۹سالگی و بارداری ششم . خانم سرداری گفت واقعا آسمم بعد از دنیا آمدن زهرا خفیف تر شد و شاید یکی دو حمله بیشتر در ماه نداشتم . اما ...
نفس را بی دغدغه فرو بردن ، قیمت سنگینی برایش داشته بود .
" خانوم دکتر ، عذاب وجدان این بچه آخرش منو می کشه....."
پرنده غمگین کهنسال ، نگران فردای جوجه بی بال و پرش بود . نگران نا امنی و بی سایبان ماندنش ....
* سندرم داون = همان منگول خودمان